تبلیغات
روزهای خوشبختی
تاریخ : چهارشنبه 28 تیر 1391 | 11:40 ق.ظ | نویسنده : mami samaneh

دعایت می کنم خوشبخت باشی              تو هم تنها برای خود دعا کن

   الهی گل کند در آسمانها                       خلوص غنچه سرخ دعایت



تاریخ : چهارشنبه 16 بهمن 1392 | 10:17 ق.ظ | نویسنده : mami samaneh

و باز هم هنوز اولین هایی داریم که تجربه کردنش خالی از لطف نیست .

دو روز پیش دخملی آزمون زبان داشت و این اولین آزمون زندگیش بود که باید می رفت تا بهش نمره بدن، به معلوماتش ، به دانستنی هاش و به اطلاعاتش ...

و برای من چقدر قشنگ بود وقتی شب قبلش با اشاره به بعضی وسایل خونه برام می گفت می دونم مامانی دیگه یادمه چرا اینقدر می پرسی؟؟!!

جوووووووووووووونم بهش می گم مامانی آخه درسته نباید استرس داشته باشی اما شبای امتحان باید یه کم بیشتر تمرین کنی !!! خودم خندم می گیره و می مونم به حکایت حرفایی که گفتم...

خلاصه روز دوشنبه فرشته کوچولومون رفت کلاس زبان و بعد یه ساعتی که کلاس تموم شد لیدی فاطمه گفت که مامی و ددی باید جایزه بگیرن واسه دخملی بعد یه برگه داده دستم که دخملی نمره ی کاملشو گرفته

کلی ذوق کردیم و دخملی رو بوسیدیم و بعد هم یه جایزه گرفتیم واسش ، اونم انگیزه گرفته کلا همه چیو انگلیسی بگه !!!!!!!

شاد باید و خوشبخت

 



تاریخ : یکشنبه 13 بهمن 1392 | 07:58 ق.ظ | نویسنده : mami samaneh

سلام

برف قشنگی در حال باریدنه لایه ی نازکی از سپیدی برف روی زمین رو پوشونده و شکر میکنیم خدای مهربونمون رو که لطف و عنایتش شامل حالمون شده.

دیروز ساعت 5 بعد از ظهر دخملی نوبت دندانپزشکی داشت، بعد از کلی حرف زدن و توضیح و تفسیر دادن در خصوص امر با اهمیت دندان و توجه به بهداشت اون و مراقبتش خلاصه دخملی پرسید مامانی دندانپزشکی درد هم داره ؟ گفتم آره حتما درد داره

می پرسه: یه کم درد داره یا زیاد؟ گفتم : بستگی داره اما فکر کنم کم باشه

می پرسه: مثل نیشگون یا گاز گرفتنه؟؟!! گفتم: نمی دونم دقیقا چه دردیه ... موافقی بریم اونجا و از خانوم دکتر بپرسیم ...

بالاخره موافقتش جلب می شه و می ریم دندانپزشکی...

خیلی استرس داشت ، دستای کوچولوش که توی دستام بود یخ کرده بود و کاملا رفتارش ناآرام بود...

به هر حال نوبتمون شد و رفتیم داخل مطب. خانوم دکتر از من و بابایی خواست که یه نفرمون داخل اتاق بمونیم و من موندگار شدم و باایی راهی بیرون از اتاق

مدام دکتر سعی در آروم کردنش داشت و حضور من این امکان رو ازشون می گرفت و به پیشنهاد دکتر منم اتاق رو ترک کردم البته اولش خیلی ترسیدم که مبادا خیلی اذیت بشه و بعد از چند ثانیه، در اتاق رو آروم باز کردم و داخل اتاق رو نگاهی انداختم و دیدم دخملی خیلی آرومه...

وقتی اومد بیرون از اتاق ، دکتر گفت توی این مرحله فقط به دندوناش فلوراید زدیم تا ترسش از محیط بریزه و برای یه ماه دیگه نوبت پر کردن دندون بگیرین ...

حالا ما منتظریم که یه ماه دیگه نوبتمون برسه و باز ببینیم حکایت این دندن پزشکی رفتن به سرانجام می رسه یا نه؟!

 



تاریخ : پنجشنبه 10 بهمن 1392 | 09:37 ق.ظ | نویسنده : mami samaneh

سلام
دیروز ساعت 30/9 صبح، تولد فرشته کوچولومون رو توی مهد آزاده برگزار کردیم .

از دو روز قبل در تهیه ی تدارکات تولد 5 سالگی دخملی بودیم و چون فاطمه زهرامون تولد امسالش رو با تم باب اسفنجی می خواست مامانی ، روز سه شنبه بعد از ظهر شروع کرد به درست کردن کیک باب اسفنجی و خدا رو شکر نتیجه ی 7 ساعت کار مدام و توی آشپرخونه موندن من و بابایی و دخملی شد یه تولد با حضور یه عالمه فرشته که کلی بهشون خوش گذشت.

متن کارت تبریک دخملی جونی:

میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن به رنجهای زندگی هم دل بست و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست. میلاد تو معراج دستهای من است وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم.

از این سری نقاشیا کلی به بچه ها هدیه دادیم تا رنگشون کنن (البته تصاویر متفاوت بود)

دوستون داریم



تاریخ : سه شنبه 8 بهمن 1392 | 12:14 ب.ظ | نویسنده : mami samaneh

نگاهت را قاب می گیرم، در پس آن لبخند، که به من شور و نشاط زندگی می بخشد.

امروز روز توست… تولدت مبارک

سلام دوستای خوبمون

خدا بخواد و شرایط روزگار اجازه بده قراره من بعد بنویسم برای خاطر نازنین فرشته ی کوچک خوشبختی ام.

5 سال پیش مثل امروزی به رسم همه ی روزگارم در حال تلاش و تکاپو بودم برای آماده شدن حضور نازنین دخترم.

5 سال پیش مثل امروزی با خبری که دیشب دکترم داد مبنی بر زایمان سزارین، دلنگران فردایی بودم که حالا دیگر 5 سال از آن می گذرد ؛ دلنگران روزهای مبهمی که قرار بود فردایی برای اولین بار تجربه اش کنم

و حالا 5 سال گذشت ... همراه با زیبایی ها و زشتی ها، آسان و ساده بودن ها، شادی ها و رنج ها و .... صد البته همراه با حضور نازنین خدایمان

فردا ساعت 30/9 صبح نهمین روز بهمن ماه، پنجمین تولد فرشته ی کوچک خوشبختی مان را مطابق میل خودش در مهد کودک آزاده برگزار می کنیم تا جشنی شاد همراه با دوستانش خاطره ی خوش 5 ساله شدنش را مبارک گرداند.

و اما بعد در خدمتیم با گزارش مفصل جشنمان...



تاریخ : چهارشنبه 16 اسفند 1391 | 10:36 ق.ظ | نویسنده : mami samaneh

سلام دوستای گلم

ممنون از همراهی قشنگتون توی روزایی که نبودیم

احتمالا دیگه نتونم بیام وب البته مشکل خاصی وجود نداره فقط وقت آزادم خیلی کم شده

روزای قشنگی رو در کنار شما دوستای گلم گذروندم و مطمئنا همیشه خاطره خوش همراهی با شما عزیزان همراه من خواهد بود

خوشبختی ارمغان روزای زندگیتون



تعداد کل صفحات : 26 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • مهندس
  • گلریزون
  • ویندوز سون
  • بروجرد