تبلیغات
روزهای خوشبختی با دخملا - در ادامه ی ماه مبارک رمضان
روزهای خوشبختی با دخملا
دوشنبه 23 مرداد 1391 :: نویسنده : mami samaneh

سلام مهربونا ی گلم

بی مقدمه می گم یه ظرف مسقطی درست کردم برای همکار بابایی دخمل به درخواست بابایی جونی

رفتیم در خونشون، همسر محترم ماشین رو که پارک فرمودن سوئیچ رو گذاشته بود رو ماشین

با خانوم همکار همسر جون صحبت می کردم و همسر محترم هم در حال صحبت کردن با همکارشون فاطمه زهرام رفت تو ماشین، سینا پسر دو و نیم ساله ی همکار بابایی هم رفت تو ماشین

بابای بچه رفته پیشش کنار ماشین واستاده می گه باباجون ماشین خلاصه یا نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فکر کردم داره با بچش شوخی میکنه یهویی بچه هم دستشو برد سراغ سوئیچ و شروع کرد به استارت زدن حالا ماشین هم توی دنده بود اونم دنده عقب و ماشین همین جوری می رفت عقب

سینا خان هم اصلا حاضر نبود سوئیچ رو آزاد کنه مدام می چرخوندش نمی دونین دهن روزه ای دم افطاری چه حالی شدم فاطمه زهرامم توی ماشین بود و ماشین همینجوری عقب می رفت بالاخره بابای سینا خودشو انداخته تو ماشین و ترمز کرد، در ماشین که باز بود به یه ماشینی که اونجا پارک بود گیر کرد و مچاله شد

حالا بیخیال ماشین، فاطمه زهرامو بغل کردم دارم مثل بید می لرزم بعد بابای بچه شروع کرده به عذرخواهی خب مرد مومن، کدوم آدم عاقلی به یه بچه ی دو ساله استارت و خلاص کردن ماشین و دنده کشی یاد می ده جدا آدم می مونه به بعضی آدما چی بگه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خداییش کلی استرس بهمون وارد شد و دو روزی ماشینمون توی صافکاری بود و البته و صد البته مهم اینه که هیچ اتفاق جبران ناپذیری نیفتاد و یه تجربه بزرگ برای بابایی شد که دیگه هیچ وقت سوئیچ رو روی ماشین نذاره .... البته من تا به حال همچین کاری نکردم هر وقت کاری دارم و فاطمه زهرام تو ماشین می مونه و با من نمیاد حتما سوئیچ رو با خودم می برم

و حالا که همه چیز ختم به خیر شد بازم می گم خدای مهربونم خودت نگهدار فرشته هامون باش

و اما از شبای احیا می نویسم:

هر شب 8 تا بچه ی قد و نیم قدر از اطراف مسجد اومدن سمت فاطمه زهرا و ماماناشون با خیال راحت دعا خوندن من هم به واسطه ی دخملی بالاجبار هوای همشون رو داشتم اینم از حکایت دوست پیدا کردن فاطمه زهرام

قبول باشه طاعات و عباداتتون و التاس دعا عزیزای من توی روزای آخر این ماه عزیز





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 1 شهریور 1391 09:43 ق.ظ
در افكار و عقاید خویش نسبت به شخص خود، بازنگری كنید. بیاموزید در مقابل خویشتن صبور باشید و ارزشها، استعدادها و مهارت های خود را ارج نهید. خود را بدون هیچ قید و شرطی دوست بدارید. هرگونه ترس و تردید غیرمنطقی كه در مورد خود دارید، كنار بگذارید. اگردیدگاه مثبت و سالمی را در مورد خود داشته باشید یاد خواهید گرفت كه خود را بدون قید و شرط قبول داشته باشید.
وبه این جایگاه خواهیدرسید
ان شاءالله
mami samaneh ممنون
سه شنبه 31 مرداد 1391 07:44 ق.ظ
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد
زیرا با وجود اینکه پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى
دارد.
دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این
از نظر فیزیکى غیرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.
معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک
گفت:
اونوقت شما ازش بپرسید
mami samaneh الهی ... زیبا بود
شنبه 28 مرداد 1391 09:06 ق.ظ
خدایا !
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را من خود خواهم آموخت

عید سعید فطر رو پیشاپیش به

تمامی دوستان گلم تبریک عرض میکنم

امیدوارم نماز روزه همه مورد

قبول درگاه حق قرار گیرد
mami samaneh ممنونم دوست عزیز
برای شما هم قبول باشه
پنجشنبه 26 مرداد 1391 11:44 ق.ظ
سالهاست كه شیطان فریاد میزند
آدم پیدا كنید،سجده خواهم كرد...

mami samaneh .......
پنجشنبه 26 مرداد 1391 10:19 ق.ظ
سلام سمانه جون خدارو شکر که بخیر گذشت
ببخش دیر اومدم ولی بازم التماس دعا دارم
mami samaneh سلام گلم فدای تو
زنده باشی مهربون
چهارشنبه 25 مرداد 1391 11:08 ب.ظ
سلام

الهی خوشی و سلامتی مهمان همیشگی شما و دوست محترمتون باشه
mami samaneh سلام
ممنونم از لطفتون
چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:57 ق.ظ
در سرای گل فروشان گرچه گل بسیار است ، چون تو گل پیدا نمودن مشکل و دشوار است

سلام عزیز دلم
خوبید، خوشید که عزیز دلم چطوره
خانمی امیدوارم که همیشه در کنار با دلی خوش و سلامت زندگی کنید

فاطمه زهرای عزیزم می بوسمت
mami samaneh سلام مهربونم ممنونم از حضور نازنینت
چهارشنبه 25 مرداد 1391 09:30 ق.ظ
سلان سمانه جونم
خوبی؟ دخملم خوبه؟
عبادت قبول گلم

وای سمانه تنم لرزید خیلی به خیر گذشته
غصه ی ماشین نیس فدای سر فاطمه زهرای عزیزم
ولی اولا این آقا واقعا معلوم میشه خیلی بیخیاله و ببخشید خیلی بی فکرخب خیلی اعصابمو خرد کرده بود
و نگو از حواس گرتی باباها که از این کارها زیاد می کنن
بازم الهی هزار مرتبه شکر...

خیلی مشتاق دیدارتون هستم گلم
راستی سفرمون هم خداروشکر خوب بود و جاتون خیلیییییییییییییییییییییی خالی
بعد رمضون انشالله یه قرار می گذاریم
سلام برسون
خدانگهدرت
mami samaneh سلام مهین جونم
ممنونم عزیز
سفرتون بخیر
مرسی عزیزم از ابراز همدردیت
به امید دیدار
چهارشنبه 25 مرداد 1391 08:07 ق.ظ
سلام
زیر این سقف بلند،روی دامان زمین، هر کجا خسته شدی، یا که پر غصه شدی، دستی از غیب به دادت برسد و چه زیباست که آن دست خدا باشد و بس،التماس دعا
mami samaneh سلام ممنونم
سه شنبه 24 مرداد 1391 11:25 ب.ظ
چییییییییییییییییش!!
عجب آدمایی پیدا میشن!!
آخه بچه دو سال و نیمه...!!

خدا رو شكر كه اتفاقی نیافتاد!
mami samaneh ممنونم زهرا جان
امان از دست بعضی خانواده ها با شیوه ی تربیتی شون
سه شنبه 24 مرداد 1391 03:17 ب.ظ
سلام سمانه جون
خدارو شکر به خیر گذشتحتما صدقه بده برای دخملی خطر بزرگی رو از سر گذرونده
خدا همیشه حافظ همه بچه ها باشه
mami samaneh سلام عزیزم
ممنون گلم
سه شنبه 24 مرداد 1391 11:27 ق.ظ
سمانه عزیزم
اکثر مردا همین طورند من همسرم که بعضی موقع ها سوییچ رو داخل ماشین می ذاره می یاد خونه
و ماشین آماده و آقا دزد بدون زحمت کار خودشون می کنه

خوب دیگه مردای ایرانی این طوریند
mami samaneh جونمی گلم
اره والا مردن دیگه چه کنیم از دستشون ...
سه شنبه 24 مرداد 1391 11:25 ق.ظ
سلام سمانه عزیزم
خدا خیلی رحم کرده همین که فرشته عزیزمون سالمه و مشکلی براش پیش نیومده باید خدا رو صد هزار بار شاکر باشیم

ماشین عیب نداره درسته هزینه صافکاری زیاده ولی فدای یک تاره موی فاطمه زهرا

عزیزم حق داری ناراحت بشی چون اصلا تصورش هم آزار دهنده است

خدایا خودت حافظ همه فرشته های معصوم باش
عزیزم می بوسمت
mami samaneh سلام مرضیه جونم
اره عزیز دلم واقعا هزاران مرتبه شکر من میگم مال دنیا برای خرج کردنه اون چیزی که غیر قابل جبرانه سلامت آدماست تموم استرس منم برای حضور فاطمه زهرام توی ماشین بود
آمین مهربونم
سه شنبه 24 مرداد 1391 09:23 ق.ظ
سلام
طاعات و عبادات قبول
خیلی ناراحت شدم . خدا رو شکر بازم به خیر گذشته
منم همیشه از این اتفاقات میترسم و هیچوقت سوئیچ رو روی ماشین نمی زارم اما امان از بی احتیاطی بابای بچه
mami samaneh سلام و ممنونم شقایق جون
سه شنبه 24 مرداد 1391 07:00 ق.ظ
نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود
حال من از اقبال تو فرخنده شود
وز غیر تو هر جا سخن آید به میان
خاطر به زار غم پراكنده شود
رودکی


سلام گل نازم.
صبحت به خیر.

وای سمانه جون قلبم داشت میومد تو دهنم.چه بچه لوسی
واسه چی گذاشتند بچه دست به سوئیچ بزنه؟

خدا رو شكر كه به خیرگذشته.
امیدوارم دیگه چنین اتفاقاتی براتون نیفته. و همیشه سالم و سلامت باشین.

روزت سراسر همراه با شادی و شادكامی عزیزم.
mami samaneh سلام نازنینم
چی بگم از دست بعضی پدر و مادرا
ممنونم مهربونترینم
سه شنبه 24 مرداد 1391 06:20 ق.ظ
بچه داری هم یه نوع عبادته دیگه
خوب ان شاالله ثواب عبادات مامان جونا نصیب توهم بشه عزیزم
mami samaneh اره سارا جونم اونم چه عبادتی
ممنونم
سه شنبه 24 مرداد 1391 06:17 ق.ظ
وای سمانه جونم نمیدونی چه حالی پیدا کردم با خوندن این آپت الهی بمیرم چی کشیدی او لحظه
خدارو شکر..وای عزیزم از طرف من ببوسش خیلی دوستون دارم
mami samaneh مرسی سارای عزیزم
الهی زنده باشی
فدای تو
دوشنبه 23 مرداد 1391 10:59 ب.ظ
باسلام وتشکر از حضورت سمانه عزیزم .هیچ عبادتی مقبول تر از کمک به این عزیزان نمی باشد.
الهی خدا به همگی صبر دهد دراین ایام واقعا سخت است.
بایدبرای کمک رسانی یک بسیج سراسر ی شود
ولی :
هموطن زلزله زده ام
هم اکنون که من آسوده درکنار خانواده هستم.
کودکی، مردی، زنی، درزیر خروار ها خاک مانده اند.
وهستند کسانی که از سنگینی غم برسراجسادعزیزشان مات زده شده.اند
ای خاک قبل از اینکه انسان ها بشکافند.توخود شکافتی وبلعیدی .
صدای عزیزانم را میشنوی .همدردت هستم خواهرم .برادرم.فرزندم.سوگوارت هستم.
یک ان یک لحظه دیگر شاید من توباشم.
دل غمدیده تورا درک میکنم ومشتاق به همدردی تونازنین هستم.
خدا انشالله عزیزانت را حفظ فرمابد.
mami samaneh سلام مهرآذین جونم
واقعا که فاجعه بزرگی بود دردی بس عظیم
دوشنبه 23 مرداد 1391 10:38 ب.ظ
الهیییییییییی
چه خطرناککککککک
پسر شیطون
وایییییی منم یجوری شدم . تو این مواقع دلم میلرزه و حسابی دست و پامو گم میکنم
خداروشکر که بخیر گذشته
دخمل طلا رو ببوس دوست عزیزم

بای
mami samaneh ممنون شمیم جان
دل مادریه دیگه ....
مرسی مهربونم
دوشنبه 23 مرداد 1391 06:55 ب.ظ
سلام چه دخمل نازی داری خدا بهتون ببخشش. خدا رو شکر داشتم می خوندم کلی بهم استرس وارد شد قلبم ....
mami samaneh سلام
ممنونم
مرسی از لطفتون و حضورتون
دوشنبه 23 مرداد 1391 04:19 ب.ظ
آدم به بعضیا فقط باید بگه شاهکار خلقت شمایی ها!
سلام...الهی بگردم عزیزدلو...بیچاره بچه کلی ترسیده...
بچه ی خودشونم که حتما" کماندو بوده!
آخی پس شبای احیا هم بچه داری کردین!واقعا" خسته نباشید...
دعا کنیم برای فرشته های کوچک اسیر آوار این روزهای آذربایجان...
mami samaneh اره والا منم معتقدم یه آدمایی عجیب شاهکارایین
سلام عزیز دلم اره بچم ترسیده بود
اون بچه هم که کلا بی مغز به قول فاطمه زهرام
من هر جا برم بچه ها ازم جدا نمی شن ولی خداییش اون سه شب دیوونم کردن....
اره عزیزم توی اون فاجعه ی دردناک نگاه منم به سمت بچه هاییه که بدون پدر، مادر و یا هر دو چه به سرشون خواهد اومد فقط الهی که خدا تنهاشون نذاره...
دوشنبه 23 مرداد 1391 02:16 ب.ظ
سلام سمانه جون ...... خوبی عزیزم .....نماز و روزه ات قبول حق......
خیلی اتفاق خطرناکی بوده و خدا رو شکر که ختم به خیر شده ... از بچه ها یک لحظه هم نباید غافل شد ...

مامانی مهربون بهترین کارو کردی و اطمینان داشته باش که دعاهات همه قبول درگاه حق شده ...چون نگهداری از بچه ها و شاد کردن دل بچه ها از هر کاری واجب تره.

کلی هم به برنامه ی خواب کردن دیشب فاطمه زهرا جون خندیدم ... امان از این بچه ها.........
انشالله همیشه سلامت باشید ...
mami samaneh سلام بهشاد گلم ممنون
خدا رو شکر که به خیر گذشت
زنده باشی بهشاد جونم کلافم کرده بودن هر دفعه یکی می گفت خاله من این چیز رو می خوام و اون یکی می گفت خاله ببین این یکی چیکار می کنه ....
یه وقتایی فاطمه زهرامم می گفت خاله .... اااا ببخشید مامان ...!!!!!!!!!!!
از این برنامه های خنده دار ما هر شب تو خونمون داریم دوست داری یه سری بیا بهمون بزن اون وقت به رادین جون احسنت می گی
دوشنبه 23 مرداد 1391 01:47 ب.ظ
واقعا كه! باز خوبه كوچولو طوریش نشده
mami samaneh اره خدا رو شکر سحر جونم
مرسی
دوشنبه 23 مرداد 1391 10:55 ق.ظ
شبی امرالمومنین موقع افطار نان خشکی را جلوی روی خودش گذاشت و سعی کرد آن را بشکند و بخورد .سه بار تلاش کرد و نان خرد نشد.
یک نفر که این صحنه رادیدِِِ،جلو آمد و گفت:ای امیرالمومنین در خیبر به آن بزرگی . سنگینی را از جا کندی و سپر خودت کردی ،حالا نمیتوانی یک نان خشک را خرد کنی؟
امام جواب داد :آن زور و قوت که آن روز دیدی ،برای خدا بود و این ضعف که امروز میبین ، برای نفس .
منبع:کتاب طلایه دار ولایت مهدی قزلی
mami samaneh ممنونم
دوشنبه 23 مرداد 1391 10:55 ق.ظ
واقعا کار بدی بود حالا ماشین چی شد
mami samaneh چی بگم والا
درست شد دیگه ....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


فاطمه زهرای عزیز ما در نهمین روز از یازدهمین ماه سال 1387 ساعت 30/9 صبح روز پنجشنبه كه مصادف بود با اولین روز از ماه صفر و فانیذ نازنین در چهارمین روز از یازدهمین ماه سال 1395 ساعت 20/7 صبح روز یکشنبه چشمهای زیبایشان را به این دنیا باز كزدند و روزهای خوشبختی زندگی ما آغاز شد.

مدیر وبلاگ : mami samaneh
پیوندها
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

http://kodfa2.persiangig.com/info/LOGO.gif