تبلیغات
روزهای خوشبختی با دخملا - رفتم زیارت دقت کنین رفتم ...
روزهای خوشبختی با دخملا
شنبه 18 آذر 1391 :: نویسنده : mami samaneh

سلام دوستای خوب و مهربونمون

خوبین؟ روزگار بر وفق مرادتونه؟

روز دوشنبه توی اداره بودم و آخرای وقت اداری می خواستم پاس بگیرم چون عصری 40 نفر مهمون داشتم البته خاله ها و دختر خاله هام و می خواستیم که سوره ی انعام بخونیم و منم یه عالمه خوراکی خوشمزه آماده کرده بودم برای پذیرایی و ...

در حال فکر کردن بودم که یه ساعت پاس برم یا نیم ساعت ... که رئیس محترم بنده رو صدا فرمودن و یه حکم ماموریت رو بهم ابلاغ کردن

منو میگین شده بودم اینجوری:

حالا تاریخ ماموریت رو نگاه می کنم میبینم واسه سه شنبه یعنی دقیقا فردای اون روزه ... پس مقاومانه ایستادم و با همکاران محترم خداحافظی کردم و راهی خونه شدم تا آماده بشم برای ماموریتی که از فردا شروع می شد ...

حالا تموم مسیر راه دل می زدم برای اینکه فاطمه زهرامو چیکارش کنم و مطمئن بودم که راهیشون می کنم تا همراهم بیان آهان راستی یادم رفت بگم ماموریتم واسه مشهد بود

رسیدم خونه و به همسری خبر دادم و خواستم که مرخصی بگیره تا همراهم باشن توی سفر اولش موافقت کرد و بعد که شنید کارگاه آموزشیه منصرف شد و تلاش کرد که منصرفم کنه آخه من دو روز تمام از 7.30 صبح تا 5 بعد از ظهر گرفتار بودم و بعد هم به قول همسری خسته و کوفته دیگه انرژی نداشتم به دخملی و همسری برسم ...

مغزم یاری نمی کرد خواستم بهم فرصت بده تا فکر کنم اونم خواست که منطقی باشم و اینجوری شد که دخملی رو خوابوندم و وسایل پذیرایی از مهمونامو آماده کردم و بعد از رفتنشون دیگه با صحبتای خاله و مامانم مطمئن شدم که باید تنها برم و این بهترین گزینه برای راحت بودن فاطمه زهرامه ... اما پس دل من چی ؟؟؟؟؟؟!!!!!!

برای راحتی نفسم پا گذاشتم روی دلم و موافقت کردم که تنهایی راهی سفر بشم و بر خلاف یکی دو تا از دوستام که می گفتن برای راحتی خودشون حتما بچشون رو می برن من اینکار رو نکردم خب خواستم فاطمه زهرام راحت باشه من هر جوری بود این چند روزه رو تحمل می کردم

این شد که ساکمو بستم و شب موقع خواب اینقدر دخملکم رو محکم بغلش کردم و از ته دل گریه کردم که دخملی بهم گفت مامانی گریه می کنی ؟؟؟

گفتم نه مامان جون

گفت چرا گریه می کنی خب گریه کن سبک شی منو می گی برای دومین بار در طول یک روز شدم اینجوری

بچه ی این دوره و زمونه است دیگه ...!!!!!!!!

روز بعد سه شنبه از صبح کارامو راست و ریس کردم و برای ظهر بلیت داشتم البته اتوبوس چون پرواز نداشتیم و ظهر بعد نهار دخملی رو بردمش خونه ی آبجیم و رفتیم پایانه من رفتم و این بار برای دومین دفعه فرشته ی کوچولومو تنها گذاشتم

خیلی سخت بود اونقدر سخت که وقتی همسری خواست خداحافظی کنه نتونستم خودمو کنترل کنم و اشکام بی امان می ریختن روی صورتم ...

ساعت 9 شب پایانه ی مشهد اتوبوس متوقف شد و من با تاکسی رفتم هتل آسیا ... مستقر شدم شام خوردم  با همه خصوصا فرشته کوچولو برای هزارمین بار تماس گرفتم و خواستم که بخوابم اما مگه شد که بخوابم و چند دفعه بیدار شدم نماز صبح که شد دیگه بی خیال خواب شدم و بلند شدم رفتم یه دوش گرفتم و بعد هم صبحونه رو خوردم و بعد یه آشنایی کوچولو با بقیه ی شرکت کننده ها رفتیم سالن همایش و کارمون رسما شروع شد...

بازم از همه ی دوستام عذرخواهی می کنم برای اینکه سفرم یه دفعه ای شد و نشد که خبر بدم

ادامه دارد ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 24 آذر 1391 12:40 ب.ظ
شایدآن روزی كه سهراب نوشت، تاشقایق هست، زندگی بایدكرد،خبری از سوز فراق گل نرگس نداشت. اینچنین باید نوشت: چه شقایق باشد، چه گل میخك ویاس، تا نیاید مهدی، زندگی دشواراست.
(یا صاحب الزمان ادركنی


سلام سمانه جونم
خوبی که مهربونم
امیدوارم که ماموریت خیلی سخت نبوده برات
هر چند دوری از فرشته عزیز سخته

عزیزم دوستت دارم
mami samaneh سلام مرضیه جونم
فدای محبتت اونجا خیلی خوش گذشت ولی خب جای فرشته کوچولو خالی بود
ممنونم نازنین
پنجشنبه 23 آذر 1391 07:04 ق.ظ
شب همه بی تو كار من شكوه به ماه كردنست
روز ستاره تا سحر تیره به آه كردنســت
متن خبر كه یك قلم بــــی تو ســـیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه كردنســت
نو گل نازنـــیـن من تــا تــــو نگـــاه مــــی‌كنــــی
لطف بهار عارفان در تو نگاه كردنســت...

شهریار

سلام سمانه جونه عزیز و مهربونم.
صیحت به خیر.
مثل این که حسابی درگیر کار هستی.
امیدوارم خوب و شاد و سلامت باشی گل نازنینم.
لحظاتت پر از زیبایی و روزت همراه با لبخند عزیزم.
[بوسه]
mami samaneh سلام شادی جوووووووووونم
شرمندتم گلم میام خدمتت
پنجشنبه 23 آذر 1391 01:32 ق.ظ
سلام مهربونم
چقدر دلم براتون تنگ شده بود خوشحالم که خوبین و دوباره در کنار هم
زیارتت قبول خواهری
mami samaneh سلام خواهر گلم ممنونم میام برای دیدن تو و فرشته ها
چهارشنبه 22 آذر 1391 03:36 ب.ظ
سلام
پس تو هم مجبور شدی به خاطر کارت از عزیز دلت جدا بشی، میبینی چه سخته، اما قابل تحمله، امیدوارم موفق باشی.
خدانگهدارت
mami samaneh سلام مریم جان خوبی گلم
اره مریم جان مجبور شدم البته تو خیلی دلت بزرگ تر از منه چون من وقتی دخملی کوچولو تر بود چند تا پیشنهاد ماموریت رو رد کردم و مقاومت کردم در برابر نرفتن تا این دفعه که مجبور شدم دیگه
چهارشنبه 22 آذر 1391 11:45 ق.ظ
سلام مهربونم الهی قربون اون دلت مهربونت عزیزم
قربونت برم خوب می فرستادیش پیش خودم با دیده منت نگهش می داشتم

خوب دیگه این طوریه....

عزیزم خسته نباشی
سمانه جون منم به سختی می تونم از بچه ها بگذرم مخصوصا دامادت عزیزم

می بوسمت مادر نمونه
می بوسمت عروس گلم
mami samaneh سلام نازنین خواهرم ممنونم مهربونم تو بی نظیری
میام برای دست بوسی
سه شنبه 21 آذر 1391 04:23 ب.ظ
خب باشه زیارت قبول!بخشیدیمت!
ادامه ش کوووووووو؟
mami samaneh الهی فدات شم خب چرا دعوا
می نویسم خب
سه شنبه 21 آذر 1391 01:55 ب.ظ
سلام سمانه عزیزم انشالله زیارت مقبول باشد.گل من گاهی هم یاد ما بکن که زمن دیر است.

پاندول ساعت دیگر حرکت نمی کرد،صدای تیک تیکش قطع شده بود،جلو رفتم:
خروسک من دیگر نمی خوانی؟خسته شده ای؟
فریاد زد:آری!خسته شده ام.خسته شده ام از بس که داد زدم زمان را دریابید...
mami samaneh سلام مهرآذین جونم
ببخش گلم شرمنده ی روی ماهتونم
سه شنبه 21 آذر 1391 01:48 ب.ظ
دو چیز اندوه را از بین می برد یکی دیدار دوستان ، دیگر سخن دانایان و عالمان.

ارسطو

سلام عزیز دلم.
خوبی؟
هر چند جات تو نت خیلی خالیه ولی آرزو می کنم شاد باشی و خوشبختی همیشه همراه وجود نازنینت باشه گل مهربونم.


[بوسه]


mami samaneh سلام نفس
ممنونم کارم کمتر شد بالاخره
سه شنبه 21 آذر 1391 12:15 ب.ظ
سلام موفق باشید
mami samaneh سلام و ممنون
یکشنبه 19 آذر 1391 04:28 ب.ظ
ای جونم با این حرف زدنش!!!عزیزم...
سلام سمانه جونم...امیدوارم سلامت باشید...
خوبید؟!عزیزدلِ من خوبه؟!
تموم شد ماموریتتون به سلامتی؟!
الهی بگردم فرشته کوچولورو که اینقدر دونسته حرف میزنه...
mami samaneh فدای شیرین گلم
سلام نازنین
ممنونم خیلی دلم می خواست روی ماهت رو ببینم اما نه وقت آزاد من مشخص بود و نه خواستم که مزاحمت بشم انشاالله سری بعد
یکشنبه 19 آذر 1391 01:26 ب.ظ
سلام عزیزم سفر بخیر و زیارت قبول
الهی سفرها و ماموریت های زیادی با دل خوش بری
اما عزیزم علاوه بر شوهری ،خاله و مامان فکر کنم دو نفر دیگه خیلی در تصمیم گیری تو برای تنها رفتن به این ماموریت نقش داشتن که کاش حتی یه اسمی از اونا میبردی
دوست دارم
mami samaneh سلام عزیز دلم ممنون
مرسی گلم
اره خداییش تو و اعظم خیلی تاثیر داشتین ببخشین که یادم رفت بگم خب می دونی که تاثیر مواد بیهوشیه
یکشنبه 19 آذر 1391 11:06 ق.ظ
سلام بر مامانی مهربون و فداکار و دلرحم
فدات بشم سمانه جونم که این قدر اذیت شدی به خاطر دلتنگی هات!

اولا زیارت قبول! خیلییییییییییییییییییی ممنونم که یاد من بودی! الهی هر چی می خوای خدا بهت بده!
الهی تنتون سالم باشه و همیشه بخندین!

خداییش واقعا مادر نمونه ای هستی...بیا یه دستی به سر ما هم بکش....

مراقب خودت و فرشته کوچولوی نازم باش
خدانگهدارتون
راستی جیگر فاطمه زهرامو بخورم با حرف زدن قشنگش....ماشالله
بوووووووووووووووووووووووس
mami samaneh سلام مهین جونم
مرسی گلم
یادت بودم خیلی زیاد الهی که موفق باشی گلم
فدای تو این چه حرفیه تو گلی
مراقب دخمل گلمون باش
یکشنبه 19 آذر 1391 08:57 ق.ظ
الهیییییییییی
عزیزم دقیقا درکت میکنم منم یه بار واسه یه سمینار رفتم تهران و برگشتم دق کردم!!! که آویسا رو یه روز ندیدم واقعا سخته!

زیارت قبول باشه گلم :-*
mami samaneh مرسی پاتمه جونم خیلی درک قشنگیه وقتی حس می کنی یکی خیلی راحت حست رو درک می کنه
شنبه 18 آذر 1391 04:18 ب.ظ
الهی سمانه نگو اینجوری من از خدامه چند روز به من بگن برو منم عرشیا رو بذارم پهلوی باباش فرار کنم برم.همچین مادر فداکاریم من
mami samaneh الهی جیگرتو انشاالله این سری نوبت تو باشه ...
اره والا منم به خودم میگم خیلی آدم عجیبیم موندم چرا اینجوری می شم من
همیشه مقاومم اما تو مادری نه اصلا
عزیزمی مرسی که اومدی فرشته جوووووووون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


فاطمه زهرای عزیز ما در نهمین روز از یازدهمین ماه سال 1387 ساعت 30/9 صبح روز پنجشنبه كه مصادف بود با اولین روز از ماه صفر و فانیذ نازنین در چهارمین روز از یازدهمین ماه سال 1395 ساعت 20/7 صبح روز یکشنبه چشمهای زیبایشان را به این دنیا باز كزدند و روزهای خوشبختی زندگی ما آغاز شد.

مدیر وبلاگ : mami samaneh
پیوندها
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

http://kodfa2.persiangig.com/info/LOGO.gif