تبلیغات
روزهای خوشبختی با دخملا - چهار نفره شدیم
روزهای خوشبختی با دخملا
شنبه 13 شهریور 1395 :: نویسنده : mami samaneh

سلام

شاید روزی که نوشتن رو توی وبلاگ فاطمه زهراجون شروع کردم حتی فکرشم نمیکردم یه روزی برسه که تب و تاب نوشتنم کم بشه و حتی به صفر برسه و دیگه ننویسم اما خب هر چیزی یه پایانی داره اینقدر وسط گرفتاریای زندگی غرق شده بودیم که بالکل اینجا رو فراموش کرده بودم تا امروز....

تا امروز که یه بار دیگه هوس نوشتن به سرم زد و نمی دونم این بار چند وقت خواهم نوشت .

فاطمه زهرا همیشه عاشق بچه های کوچولو بود همیشه دنبال بچه کوچولوهای فامیل می رفت و سرگرم بود باهاشون و کمتر شبی بود که اعتراض نکنه به تنهایی خودش و از علاقش به داشتن یه خواهر کوچولو حرفی نزنه

ما تصمیممون رو گرفته بودیم برای تک فرزند بودن فاطمه زهرا و خداییش تصمیمی برای حضور نفر چهارمی توی زندگیمون نداشتیم که خب دلایل منطقی و غیر منطقی زیادی برای خودمون داشتیم تا اینکه یه اتفاق . یه هم صحبت شدن با یه آشنا که خودش سالها تک فرزند بوده و سختیایی که از این بابت نصیبش شده بود کمی ما رو مردد کرد و قلقلک شدیم برای تجدید نظر توی تصمیممون.

با هم خیلی حرف زدیم و فکر کردیم و سبک سنگین کردیم تا در نهایت تصمیم گرفتیم برای داشتن فرزند دیگه ای اقدام کنیم. دنیا یه بار دیگه توی همون روزای شش سال پیش تکرار شد رفتم آزمایش ژنتیک و کنترل های قبل از بارداری و خلاصه بارداری دوم فقط با شش سال فاصله دقیقا توی همون روزا اتفاق افتاد همه چیز یادآور روزای قشنگ انتظار برای تولد فاطمه زهرامون بود . این دفعه تجربه ی سخت تری داشتم و دوران بارداری دوم با درد و استرس بیشتری سپری شد.

شروع بارداریم مثل فیلما شد خب آخه چون مدتی فاصله شده بود بین دو تا فرزندمون احتمال می دادیم به این زودی بارداری صورت نگیره همون ماه یه اردو با فاطمه زهرام رفتیم و اونجا کلی بازی و شیطنت با بچه ها داشتیم و بعدشم مسافرت شمال و دریا و آب بازی و والیبال و پینگ پنگ با دخملی و خلاصه تا تونستم از خودم فعالیت به خرج دادم وقتی از سفر برگشتیم حال چندان خوشی نداشتم همسرم اصرار بر گرفتن تست بارداری داشت و من اصرار بر اینکه بعد از مدتی طولانی احتمال رویداد این اتفاق کمه و مقاومت بر نگرفتن تست...

یه روز که برای حال ناخوشم به دکتر بیمارستان مراجعه کرده بودم بعد از تزریق آمپول توی محوطه ی بیمارستان از حال رفتم و وقتی به هوش اومدم کلی چهره ی نا آشنا بالای سرم دیدم که خب عصر همون روز برای گرفتن تست بارداری رفتم آزمایشگاه و در اوج ناباوری با جواب مثبت روبرو شدم و روزای قشنگ حس نوزاد کوچولوی دیگه ای رو شروع کردم

ماههای اول ویار و ... بعد هم که توی همه ی سونوهای مهمون کوچولومون دخمل بزرگم حضور داشت و از شنیدن تپش های قلب نی نی لذت می برد.

و رسیدیم به سونوی تعیین جنسیت: از همون اول بارداریم فاطمه زهرا جون اصرار داشت که نی نی دخمله و من فقط آبجی می خوام و حالا یه وقتایی تحت تاثیر حرفای اطرافیان می گفت البته سلامتیش مهمه ولی باز ته حرفاش و ته قلبش عشق به داشت یه همجنس وجود داشت و البته توی شرایطی که برای من و همسرم جنسیت نوزادمون هیچ اهمیتی نداشت جز دعا برای سلامتی...

رفتیم سونو: دل تو دلم نبود که مبادا دخملی دلش بشکنه هرچند درست مثل بارداری اول خواب جنسیت نی نی رو دیده بودم می دونستم که خوابم درسته و این نی نی هم دخمله اما باز احتیاط می کردم و به فاطمه زهرا نمی گفتم خلاصه توی اتاق سونو گرافی خ دکتر خراشادیزاده در حالیکه حواس من معطوف به سلامتی جنینم بود یهو خ دکتر رو به فاطمه زهرام گفت نی نی هم که دخمله و خدا می دونه برای لحظاتی غرور و برق خاصی رو توی چشمای فاطمه زهرام دیدم و خوشحال تر از اون من و همسرم که همه چیز بر وفق مراد دخملکمون می گذشت.

هر روز که می گذشت شرایط من سخت و سخت تر می شد سنگینی زیادی نداشتم اما دردهای روزها و شبهام امانمو بریده بود و باز به امید داشتن فرزند سالمی که همدم روزهای زندگی فاطمه زهرامون بشه با صلابت ادامه می دادم.

توی دوران بارداریم فاطمه زهراجون راهی کلاس اول شد و تجربه ی مدرسه رفتن رو با هم احساس کردیم و همه چیز با سختی و آسونی ، با خوشی و ناخوشی گذشتن و خدا رو شکر بعد از 9 ماه فرشته ی کوچولوی دیگه ای به جمعمون اضافه شد و ماه تولد دو تا فرشتم شد بهمن زیبایی که حالا دیگه سالهای زیادیه عاشقشم و بهترین ماه زندگیمه.

این دفعه زایمان سزارین بدون درد رو با روش اپیدورال انتخاب کردم که تجربه ی فوق العاده زیبایی بود و برای همیشه ی دنیا ممنون دکتر شکیب پزشک بی حسیم هستم که قشنگی دیدن تولد فرزندمو به من هدیه داد. و روز چهارم بهمن ماه (قرار بود صبر کنم که روز تولد دخملا یکی باشه اما شرایطم این اجازه رو بهم نمی داد) ساعت 7 و 20 دقیقه ی صبح صدای زیبای فرشته ی دیگه ای رو شنیدم که با گریه حضورشو توی دنیامون اعلام کرد.

اسمشو گذاشتیم فانیذ تا شیرینی زندگیمون با حضورش هزاران برابر بشه

و امروز که عزم نوشتن کردم فانیذ زیبای کوچولو نزدیک هشت ماهشه

امیدوارم نوشتن ها ادامه داشته باشه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 3 آذر 1395 02:53 ب.ظ
عکس دخترای خوشگلتو برامون بزار ...شما هم مثل ما عیال وار شدین رفت
چهارشنبه 3 آذر 1395 02:49 ب.ظ
سلام دوست عزیزم
تبریک ما رو بپذیر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


فاطمه زهرای عزیز ما در نهمین روز از یازدهمین ماه سال 1387 ساعت 30/9 صبح روز پنجشنبه كه مصادف بود با اولین روز از ماه صفر و فانیذ نازنین در چهارمین روز از یازدهمین ماه سال 1395 ساعت 20/7 صبح روز یکشنبه چشمهای زیبایشان را به این دنیا باز كزدند و روزهای خوشبختی زندگی ما آغاز شد.

مدیر وبلاگ : mami samaneh
پیوندها
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

http://kodfa2.persiangig.com/info/LOGO.gif