تبلیغات
روزهای خوشبختی با دخملا - در ادامه سفرنامه اصفهانمون
روزهای خوشبختی با دخملا
شنبه 28 آبان 1390 :: نویسنده : mami samaneh

سلام گرم ما رو در روزهای قشنگ پاییزی پذیرا باشین

خب رسیدیم به عصر روز جمعه که دخمل وقتی از خواب بعد از ظهر بیدار شد بهونه گیری می کرد و می گفت حالم بده تا اینکه بالا آورد و بعد از اون ما موندیم هتل بابایی رفت داروخونه تا واسه دخملی قطره متو کلوپرامید بگیره و تو این فاصله هم یه بار بالا آورد و همین طور ادامه تا اینکه به راهنمایی مسئول پذیرش هتل رفتیم یه کلینیک تخصصی کودکان نزدیک هتل.

و اما از دکتر رفتن که خب قبل از رفتن به مطب دکتر توی اتاق پرستاری داشتن درجه تب فاطمه زهرا رو می گرفتن که دوباره بالا آورد و نوبتمون که شد رفتیم پیش دکتر و بعد از معاینه یه کم دارو نوشت و گفت که بریم طبقه پایین و یه آمپول B6 بزنیم.

و بگم براتون ازاولین تجربه آمپول زدن دخترمون:

از مطب که اومدیم بیرون و از پله ها که میومدیم پایین بابایی دخمل نیگام کرد و گفت چرا رنگت پریده نترس زیاد درد نداره اما نمی دونین چه خبر بود تو دلم

به شوشو جون گفتم خواهشا به پرستارا بگو فاطمه زهرا متوجه نشه اونم همین کار رو کرد .

رفتیم توی اتاق و دخمل رو گذاشتمش روی تخت گفت مامانی چی شده گفتم دوباره می خوان معاینت کنن دستمو گذاشتم روی پاهاش و بابایی کمرشو گرفت و خانوم پرستار آمپول رو که زد صدای فاطمه زهرام بالا رفت

پرستار گفت چه مورچه ای بود که دخترمونو گاز گرفت و منم دخملی رو بغلش کردم و در حالیکه بغض کرده بودم و دستام به وضوح می لرزید بردمش بیرون.

می دونین من آدم خیلی مقاوم و محکمی هستم اما نمی دونم چرا وقتی مادر می شم دیگه هیچ خبری از اون مقاومت نیست و خیلی شکننده می شم.

به هر حال رفتیم هتل و یه کم آب به دخترم دادم و بعد هم خوابید و خدا رو شکر دیگه بالا نیاورد یه عالمه واسش نذر کردم و دعا کردم که زودتر خوب بشه.

فردا صبح که بیدار شد مدام سراغ از مورچه دیشب می گرفت که چطوری تونسته گازش بگیره و یه عالمه سوال جورواجور که خب هر دومون به طریقی سعی در جواب دادن به اونا داشتیم.

صبح روز شنبه واسه صبحونه بیدارش نکردیم و من و بابایی تنهایی رفتیم صبحونه وقتی برگشتیم بیدار شد و یه کم صبحونه خورد و آروم آروم آماده رفتن به بیرون شدیم.

یکی دو پاساژ رو انتخاب کرده بودیم واسه خرید و تموم سعیمون این بود که فاطمه زهرا خسته نشه ولی از همون اول راه یه عالمه غر زد و هر چی دلش خواست سر و صدا کرد و بهونه گیری.

ظهر زودتر اومدیم هتل تا دخملمون بیشتر استراحت کنه تا بعد از ظهر که حسابی بهش خوش گذشت و این ماجرا همچنان ادامه داره . . . . . .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 30 آبان 1390 01:08 ب.ظ
سلام سمانه جون اونقدر خاطرات سفرت رو زیبا مینویسی که واقعا قابل تصوره
الهی بلا از عسلک دور باشه و شما هم سفر های زیادی رو برین با دل خوش
mami samaneh ممنون عزیز دلم
همچنین
دوشنبه 30 آبان 1390 09:46 ق.ظ
دوشنبه 30 آبان 1390 08:03 ق.ظ
سلام سمانه مهربونم خوبی که انشا الله عسلکم چطوره

ممنونم که با خاطرات زیباتون خاطرات گذشته رو برای من زنده می کنی.

فرشته زیبامون ببوس
یکشنبه 29 آبان 1390 11:10 ب.ظ
سلام.
مطلب بعدی شیطان پرستی با یه كاریكاتور گذاشتم.
یه سر میاین؟؟
یکشنبه 29 آبان 1390 05:51 ب.ظ
سلام...
و ممنون بابت لطفتون...
در پناه حق...
التماس دعا
یکشنبه 29 آبان 1390 03:08 ب.ظ
درود
وای چه قدر ماشالله ناز و جیگر شده بوده دخملتون
ببخشید از اینکه چند وقتیه نتونسته بودم بیام
ولی خیلی دلم براتون تنگیده بود
خیلی دوستون دارم سفرنامتونو از ابتدا خوندم
اصفهانیا معروفن به آدرس دادنای اشتباه من کلی خاطره این تیپی شنیدم از اصفهانیا البته محسن اصفهانیه اگه بهش برنخوره
ولی در کل آدمای خوبین
ایشالله که همیشه دلتون خوش باشه و لبتون خنده داشته باشه
یکشنبه 29 آبان 1390 02:35 ب.ظ
سلام
چه جالب اتفاقا ابتكار جالبی بوده كارتان
یکشنبه 29 آبان 1390 02:14 ب.ظ
سلام خوشكل خاله
سلام مامان مهربون و دل نكرون
ای جان عجب مورجه ی شیطونی بوده رفته سراغ بای عسلی
فداش بشم ان شالله همیشه سالم و شاد باشی فاطمه زهرا جونم
ماجرای سفرتون هم جالب شده سمانه جان
مثل داستانای دنباله دار مجله ها ادم دوست داره دنبال كنه
بووووووووووووووووووووووووس
یکشنبه 29 آبان 1390 12:03 ب.ظ
سلام...الهی بگردم فرشته کوچولورو...
آورین به مادر مقاوم...
mami samaneh ممنون شیرین جونی
اره عزیز دلم ایشالله وقتی مادر شدی منو بیشتر درک می کنی
دوست دارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


فاطمه زهرای عزیز ما در نهمین روز از یازدهمین ماه سال 1387 ساعت 30/9 صبح روز پنجشنبه كه مصادف بود با اولین روز از ماه صفر و فانیذ نازنین در چهارمین روز از یازدهمین ماه سال 1395 ساعت 20/7 صبح روز یکشنبه چشمهای زیبایشان را به این دنیا باز كزدند و روزهای خوشبختی زندگی ما آغاز شد.

مدیر وبلاگ : mami samaneh
پیوندها
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

http://kodfa2.persiangig.com/info/LOGO.gif